۱۳۹۲/۰۶/۰۹

بلبل به شاخسار همی نشست

روزی بازرگانی به ضیافتی در خانه ی یکی از هم قطاران درآمد. هنگام خوردن طعام مقداری از آن به ریشش بچسبید و چهره ای بس مضحک او را پدیدار گشت...
روزی بازرگانی به ضیافتی در خانه ی یکی از هم قطاران درآمد. هنگام خوردن طعام مقداری از آن به ریشش بچسبید و چهره ای بس مضحک او را پدیدار گشت. هنگام بازگشت به خانه به خلا رفته و در آیینه چهره ی خود را نظاره کرد و بس آزرده گشت. بی درنگ همان جا غلام خود را بخواست و به او گفت زین پس هر وقت چنان شد مرا با یک کلام رمزی خبر ده که خود را مرتب سازم. با هم قرار گذاشتند که هر زمان غلام ندا داد که «بلبل به شاخسار همی نشست» ارباب ملتفت شده و خود را درست سازد. چندی بعد ضیافت دیگری در خانه ی بازرگان برگزار شد و همان احوال بر ریش بازرگان برفت. غلام متوجه شد اما هر چه در ذهن خود کنکاش کرد جمله ی مقرر به مخیله اش خطور نکرد. به ناچار فریاد برآورد ارباب، آنچه در خلا گفتی به ریشت چسبیده. با گفتن این جمله همگی بخندیدندی و بازرگان خجل گشت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر