۱۳۹۲/۰۵/۲۰

آینده چه می شود؟


زندگی می گذرد و من فقط به فکر آینده ام.

بچه که بودم خیلی کارها را نمی توانستم انجام دهم. مثلن نمی توانستم تا دیر وقت بیدار بنشینم و یا تنهایی به خیابان بروم و  هرچه دلم می خواهد بخرم. یا حتی درست و حسابی فوتبال بازی کنم. دلم می خواست بزرگ شوم. برای مادر و پدرم ناز می کردم و آنها هم نازم را می خریدند. با همه ی اینها بسیار خوش بودم و اصلن به فکر آینده نبودم. تا این که بزرگ شدم ...
بزرگ شدم. به مدرسه رفتم حالا خیلی از کارها را می توانستم انجام دهم. اما هنوز برای خیلی کارها بچه بودم. تازه کمی تلخی آینده را در ذهن چشیدم. اما باز هم بی خیال ...
بزرگ شدم. نمره برایم مهم شده بود. رفتن به دبیرستان خوب جزء دغدغه هایم بود. کم کم داشتم بزرگ می شدم و دغدغه هایم هم بزرگتر. برای خودم شخصیت قایل بودم و هر کاری را انجام نمی دادم. این هم گذشت و بزرگتر شدم.
بزرگتر شدم. وارد دبیرستان شدم. دیگر تنها دغدغه ام کنکور بود و ورود به دانشگاه. حالا رتبه و رقابت با هم سن و سالها هم شده بود جزء دغدغه هایم. نازم هم دیگر کمتر خریدار داشت. روز به روز دغدغه هایم برای آینده بیشتر می شد. تا این که ...
بزرگتر شدم. وارد دانشگاه شدم. انتظارات از من بالا رفت چون دیگر بزرگ شده بودم. نازم هم دیگر غیر از مادرم خریدار نداشت.  دیگر فقط نمره برایم مهم نبود. دغدغه ام شده بود کار و سربازی. به فکر آینده بودم.
بزرگتر شدم. حالا دیگر کار داشتم. اما باز هم به فکر آینده بودم. دغدغه ام دیگر فقط پول شده بود و بس. اما در پس ذهنم به خانواده ی جدیدم نیز فکر می کردم. به فکر آینده بودم. به فکر خانه ای بزرگتر، شغلی بهتر، زندگی مرفه‌تر و ...
بزرگتر شدم. این بار دیگر تنها دغدغه ام خودم نبود. زن و بچه هم بود. سنگینی آنها هم روی دوش من بود. دیگر باید ناز می کشیدم. اما هنوز هم کسی بود که نازم را بخرد. به بازنشستگی و دوران بعد از آن فکر می کردم. به پیری راحت. به آینده.
باز هم بزرگتر شدم. این بار دیگر جوان نبودم و خیلی کارها از پسم بر نمی آمد. دیگر نازم را هم کسی نمی خرید. مادرم مرد. باز هم به فکر آینده بودم اما نه فقط آینده ی  خودم که آینده ی بچه ها.
باز هم بزرگتر شدم. این بار دیگر پیر بودم. دغدغه ام شده بود گذران عمر بدون مشقت. بیماری و عوارض پیری تمام ذهنم را مشغول کرده بود. باز هم به فکر آینده بودم این بار مرگ.
بزرگ شدم. دم مرگ بودم. تمام زندگی جلوی چشمم بود. این بار دیگر به فکر آینده نبودم. بیشتر به فکر گذشته بودم. به کارهایی که نکردم و به لذتهایی که نبردم. به زندگی ای که نکردم. زندگی لعنتی‌ام تمام شده بود. حالا فقط افسوس می خورم که چرا در آینده زندگی کردم. چــــــــراااااااا؟؟؟...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر