۱۳۹۲/۰۶/۰۳

رادیکالیسم فرزند رادیکالیسم است.

چگونه تندروی اصلاح طلبان مهم ترین یاریگر احمدی نژاد در کسب قدرت بود؟
دوم خرداد ۷۶ در تاریخ سیاست معاصر ایران به راستی اهمیتی انکار ناشدنی دارد. اصلاح طلبان در بهت و حیرت همه جانبه ی اصولگرایان که از ناطق نوری حمایت می کردند با رأی بیست میلیونی سید محمد خاتمی به قدرت می رسند. سرمست شدن اصلاح طلبان از تکیه زدن بر مسند قدرت روی دیگر حیرت اصولگرایان است. این حیرت و سرمستی با انتخابات مجلس ششم و کسب اکثریت کرسی‌های مجلس توسط اصلاح طلبان به اوج می رسد و طرفداران اصلاحات اندک اندک فرضیه ای که در انتخابات ریاست جمهوری در ذهنشان نقش بسته بود را نظریه ای اثبات شده می پندارند. محافظه کاری برای همیشه شکست خورده است و با این اقبال قاطع افکار عمومی دیگر شانسی برای بازگشت به قدرت ندارد. 
چنین نظریه ای به خوبی در گفتار و رفتار روشنفکران و سیاست مداران و حتی شهروندان حامی اصلاح طلبی متجلی است. نهادها و عقاید سنتی با شدیدترین لحن مورد انتقاد قرار می گیرند. نه اصولگرایان تندرو که سیاست مداران میانه رویی مانند هاشمی رفسنجانی نیز از گزند تیغ تیز انتقاد اصلاح طلبان در امان نیستند. این تندروی تا بدان جا پیش می رود که سید محمد خاتمی نیز محافظه کار و سازشگر و ترسو تلقی می شود که نمی تواند پروژه ی اصلاح طلبی و دموکراتیزه شدن ساختار سیاسی کشور را با حداکثر سرعت به پیش ببرد و در برابر مخالفان آن طور که باید و شاید شجاع نیست و مقاومت نمی کند. این ادبیات در نهایت در رادیکالترین شکلش به صورت پروژه ی عبور از خاتمی متبلور می شود. به هر صورت خاتمی علی رغم همه ی انتقادها در انتخابات هشتم  ریاست جمهوری  در سال ۱۳۸۰ ثبت نام می کند و با رأی‌ای بیشتر از دور اول (22 میلیون) پیروز می شود. اما تندروی ها نیز همچنان ادامه می یابد تا بدان جا که رئیس جمهور اصلاحات در آخرین سال حضورش در کاخ ریاست جمهوری به دیدار دانشجویان می آید و خطاب به انتقادات سرسختانه ی آنان می گوید: "بعد از من کسانی خواهند آمد و عمل خواهند کرد و شما نتیجه ی عملشان را خواهید دید."
اما ستاره ی بخت اصلاح طلبان افول خود را از سال ۸۱ و با شکست در انتخابات دور دوم شوراهای شهر و روستا آغاز می کند و با واگذاری مجلس هفتم به اصولگرایان خاموشی خود را بسیار نزدیک می بیند. اما همه ی این شکستها اصلاح طلبان را از نظریه ی تمام شدن کار اصولگرایان رها نمی کند و آنها در غفلتی همه جانبه و اشتباهات بزرگ محاسباتی پا به انتخابات نهم ریاست جمهوری می گذارند. 
ابتدا صحبت از کاندیدای میانه رویی مانند ناطق نوری به میان می آید که البته مورد پذیرش قرار نمی گیرد. هاشمی رفسنجانی نیز که سبد رأی مشابهی با اصلاح طلبان دارد وارد گود انتخابات می شود ولی مورد حمایت گروه های اصلاح طلب قرار نمی گیرد چرا که زیادی محافظه کار است. مجمع روحانیون مبارز کروبی را به عنوان کاندیدای خود بر می گزیند. کاندیدایی که البته مورد پذیرش طیف تندروتر اصلاح طلبان که در جبهه ی مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی سازمان یافته بودند قرار نمی گیرد و آنها مصطفا معین را به عنوان نماینده ی گفتمان خود انتخاب می کنند. مهرعلی‌زاده نیز وارد رقابت می شود و بدین ترتیب اصلاح طلبان با سه نامزد (معین، کروبی و مهرعلی‌زاده) به همراه هاشمی رفسنجانی وارد کارزار انتخابت نهم ریاست جمهوری می شوند.
چنین آرایش متکثری فارغ از دلیل و نحوه ی به وجود آمدن آن گویای یک واقعیت واضح بود و این که اصلاح طلبان به هیچ وجه خطر اصولگرایان را علی رغم دو شکست قبلی در شورا و مجلس قوی نمی دانستند. اصلاح طلبان از یک رو متکثر شده بودند و از سوی دیگر با محوریت معین و مطرح کردن شعارهایی که مخاطبانی بسیار خاص در طبقات خاصی از جامعه داشت و از جانب اصولگرایان خطری بزرگ و خواسته هایی رادیکال محسوب می شد خواسته یا ناخواسته باعث دور شدن بخش عمده ای از اصولگرایان از مشی اعتدال و افتادن این اصولگرایان سنتی به دامان رادیکالهای راست به نمایندگی احمدی نژاد شدند. اصولگرایان که روی کار آمدن چنین تفکرات به زعم آنها تندروانه ای را تهدیدی بزرگ برای آینده ی سیاسی خود می دیدند تنها راه نجات خود را نه در نزدیک شدن به خط میانه که پناه بردن به منتهی الیه راست دانستند. این گونه بود که گفتمان اصولگرای سنتی رادیکال شد و احمدی نژاد نیز به عنوان نماینده ی آن در میان بهت و حیرت اصلاح طلبان جوان و کم تجربه که به توصیه بزرگانشان برای ائتلاف با دیگر گروههای اصلاح طلب و حتی اصولگرایان میانه رو تن نداده بودند راهی دور دوم انتخابات شد و این اتفاق در حالی افتاد که با توجه به فاصله ی اندک رأی ها اگر تنها یکی از کاندیداهای اصلاح طلب به نفع دیگری کنار می کشید احمدی نژاد حتی به دور دوم هم راه نمی یافت و امروز روزگار روزگار دیگری می بود.
اصلاح طلبان اما خیلی زود (که البته دیگر مدتها بود این زود دیر به حساب می آمد.) به اشتباه سهمگین محاسباتی خود پی بردند و برای عبور از احمدی نژاد با تمام قوا از هاشمی رفسنجانی حمایت کردند. اما دیگر کار از کار گذشته بود و تخریبهای دیروزشان نسبت به هاشمی موجبات پیروزی احمدی نژاد را فراهم آورد.
آری! ابن گونه بود که رادیکالیسم جناح چپ میانه روهای راست را رادیکال کرد و رادیکالهای راست را وارث هشت سال دولت اصلاحات کرد و البته تاریخ با اندکی تغییرات در این انتخابات نیز دوباره تکرار شد اما این بار نه اصلاح طلبان که اصولگرایان (چه تندرو و چه میانه رو) بازنده ی انتخابات بودند. از آنجا که در این انتخابات نیز اصولگرایان دچار همان اشتباهات راهبردی در امر انتخابات شده و پیروزی اصلاح طلبان (و به تعبیر خودشان اصحاب فتنه و ورشکستگان سیاسی) را محال می پنداشتند حاضر به اجماع بر سر یک چهره ی سیاسی نشده و عملن راه را برای پیروزی در دور اول روحانی باز گذاشتند.
اصلاح طلبان امروز اما از تجربه ی تلخ سال ۸۴ به خوبی درس گرفتند (همانظور که این تجربه را در سال 88 نیز به کار گرفتند.) و دیگر آن سیاستمداران جوان گذشته نیستند. آنها به خوبی دریافته اند که با حذف کردن سیاستمداران میانه رو راه را برای بلندتر شدن صدای رادیکالهای اصولگرا باز می شود و دستاوردهای اندک اقتصادی و سیاسی نیز با به قدرت رسیدن تندروهای جناح مقابل از بین خواهد رفت. آنها امروز قدمهای زیادی به سمت میانه روی برداشته اند. آنها امروز حتی به گذشته نیز متفاوت می نگرند و از نقدهای تند خود به دولت سازندگی نیز عقب نشینی کرده اند و بعد از کاندیداتوری هاشمی خیلی زود از هاشمی حمایت کردند. اما نکته ی اوج این تجربه را باید در رفتار آنان پس از رد صلاحیت هاشمی جست و جو کرد. بعد از رد صلاحیت هاشمی اصلاح طلبان به جای هیاهوی فراوان و زیر تمام ساختارهای قانونی کشور زدن (هر چند این قوانین و ساختارها ناحق باشند.) مشی رفرمیست را به جای مشی انقلابی گری در پیش گرفتند و با پذیرش واقعیتهای موجود درصدد ساختن راهی نو برآمدند. کمتر از یک هفته از این رد صلاحیت نگذشته بود که آنان تلاشهای خود را برای اجماع بین دو کاندیدای میانه رو باقی مانده یعنی عارف و روحانی آغاز کردند. کاری که در سال 84 در ماهها به سرانجام نرسید شاید این بار در کمتر از چند هفته به اجماع ختم شد. 8 سال تجربه ی تلخ لازم بود تا تندروی ها جای خود را به اعتدال بدهند. البته همیشه متوهمانی از جنس اصلاح طلب و اصول گرا وجود دارند که زندگی را به کام ملت تلخ کنند و هم اینان هستند که گرچه اندک و میان تهی اما پر سر و صدا در پی برآورده ساختن خواسته های افراطی خود و تحمیل آنها بر جامعه هستند و چشم و گوش بسته به سان طوفانی مقطعی همه چیز را از بیخ و بن می کنند و می روند.
اما در این میان این اعتدال و میانه روی است که روز به روز قوت گرفته و مردم اقبال بیشتری به آن نشان می دهند باشد که همه ی ما در نسیم امیدبخش اعتدال در انتظار بهاری دل نشین به زندگی ادامه دهیم.
به نقل از مطلبی که آقای نادر عجایبی برایم ارسال کرده اند البته با دخل و تصرف.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر