سوار اتوبوس شدم.
خیلی شلوغ بود. مسافران لابهلای هم می لولیدند. هیچ کس به کسی توجه نداشت. در این میان
اما مرد میانسالی بود که افکارش را بلند بلند به زبان می آورد.
سوار اتوبوس شدم.
خیلی شلوغ بود. مسافران لابهلای هم می لولیدند. هیچ کس به کسی توجه نداشت و همه
شاید جیبهایشان را می پاییدند که دزد نزند. در این میان اما مرد میانسالی بود که
افکارش را بلند بلند به زبان می آورد. هر چه به ذهنش خطور می کرد آن را می گفت و
در پی آن نیز تحلیلی از جنس خودش. مردم با تعجب به او نگاه می کردند و بعد از چند
ثانیه با بی توجهی چشم از او بر می داشتند. هیچ کس حوصله ی حرف نداشت اما او
همچنان می گفت و می گفت و در جستجوی گوش شنوایی بود. شاید هم می دانست در هر صورت
این مردم داخل اتوبوسند که محکوم به گوش دادن هستند. در این میان اما من به زحمت
خود را به او رساندم و بدون هیچ سلامی به او نگاه کردم. به چشمانش چشم دوختم و به
گونه ای خود را نمایاندم که من مشتاق صحبتهای او هستم. از این به بعد مخاطب افکار
او من شدم و او نیز موقع سخنرانی به من نگاه می کرد. از همه چیز حرف زد. از وضعیت
سیاست و حکومت و جامعه و حجاب خانمها گرفته تا بحثهای تاریخی و فلسفی و ... .
حرفهایش برایم جالب بود. شاید این حرفهایی که کسی به آنان اعتنا نمی کرد حاصل
پنجاه سال نشخوار افکار مردی باشد چون او. در همین چند دقیقه به یکی از سؤالات
بزرگ زندگی من پاسخ داده شد و آن نقش مردم و حاکم در حکومتهای دینی بود. جالب بود
تناقضی که شاید اگر چندین ساعت هم دربارهاش بحث می کردیم به نتیجه نمی رسیدیم
برای او کاملن حل شده بود و تکلیفش با خودش روشن. اما حیف. حیف که اتوبوس به
ایستگاهی رسید که او باید پیاده می شد. بدون هیچ حرفی فقط نام ایستگاه را از من
پرسید و بعد پیاده شد. من هم جز نام ایستگاه هیچ نگفتم. دوباره در چشمان هم نگاهی
انداختیم و بعد او رفت سراغ زندگیاش و من هم سراغ زندگیام. اما این وسط برای من
این چند دقیقه خاطره ای شد از یک دوست چند دقیقه ای که حتا با هم سلام و خداحافظی
هم نکردیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر