نوشته ای که می
خوانید مربوط است به سه ماه پیش از انتشار آن. زمانی که من تازه وارد آیسک شده
بودم که ترجیح دادم به دلایلی اکنون آن را منتشر می کنم.
و ناگهان خود را در
جمع 5 نفره ای یافتم. اولین برخوردم با کوچکترینشان بود که من او را نشناختم ولی
او مرا شناخت. فکر کنم حدس زد. البته با یک نفرشان قبلن دو سه ساعتی برخورد داشتم.
حالا او شده بود آقا بالاسر من و من باید از او دستور می گرفتم. وای خدا! چقدر
دنیا کوچک است. رفته رفته همهشان را دیدم. همه همدیگر را می شناختند و به هم آدرس
می دادند. گویی فقط من بینشان غریبه بودم. چه قدر با هم تفاوت داشتیم. آنها از
سیاره ای دیگر بودند یا من؟ قطعن من، چون تعداد آنها بیشتر بود. چقدر روابطشان
گسترده بود و چقدر دوست و آشنا داشتند. چقدر تجربه! یکیشان قدر یک آدم پنجاه ساله
تجربه داشت. شاید پدرم به اندازه ی او تجربه نداشته باشد. یکیشان هم همه را می
شناخت. آن قدر با همه آشنایی داشت که اسم افراد یادش می رفت. یکیشان در همه ی
امور دستی در آتش داشت. از بازاریابی مدرن گرفته تا عکاسی و طراحی و تدوین و... حتا
فرستادن افراد به خارج. آن قدر کار برای کردن داشت که گویی روز او 30 ساعت است.
راستش اوایل کمی به حرفهایش شک می کردم و آنها را ساخته و پرداخته ذهن خلاقی می
دانستم که فقط از پس فردی چون او برمی آید اما کمی بعدتر حرفهایش باورم شد با این
که هنوز فکر می کنم شبانهروزش 28 ساعت است.
یکی دیگرشان هم هنوز
نفهمیده ام دقیقن کی قرار است وارد دانشگاه شود و اصلن کدام دانشگاه؟ فقط می دانم
او نیز مانند برادرم هنوز تکلیفش درست و حسابی معلوم نیست.
یکی دیگرشان هم که
نگو! او کلن دو ماه از من بزرگتر بود اما در خوشبینانه ترین حالت دو سال از من
جلوتر. از وقتی او را شناختم روزی چند ده بار لعنتش کردم. او دقیقن در جایگاهی
قرار داشت که من آرزویش را داشتم و دقیقن در جایگاهی قرار گرفته که من از آن
متنفرم. نمی دانم چرا ولی 173 درجه با من فرق دارد. او این سر جوب است و من آن سر
جوب. از همه بدتر آن که او معلم زبان است و چون پونه ای است بر در لانه ی ماری که
من باشم. از آن جا که زبان من خیلی خوب است! هر بار که می خواهم جلویش صحبتی کنم
که در آن کلمه ی انگلیسی باشد دست و پایم می لرزد.
کلن در برخورد اول پر
از تناقض بودند همان طور که من این گونه نمایاندم. یکیشان پزشکی بود که سیگار می
کشید! وای خداااا! بدا به حال بیماران او و بدا به حال خودش. من که اگر او مطب
بزند از چند فرسنگی آن هم رد نمی شوم. یکی دیگرشان به نظر می آمد خیلی اهل حال است
ولی خیلی هم آرزوهای بزرگی داشت و واقعن عملش با افکارش نمی خواند. دیگری هم که
کلن به نظرم خیلی خوشبین بود. آنقدر خوشبین و بی خیال که من اصلن نمی توانم لحظه
ای خودم را جای او تصور کنم. کلن همهشان متعلق به دنیایی بودند که من از آن
نبودم. اصلن نمی دانم چگونه به آن جمع وارد شدم؟ نمی دانم، شاید ناشناختهترینشان
من باشم. من که در همان آغاز معاشرت وقتی از من پرسیدند به چه علاقه داری، هیچ
نگفتم و بعد هم جوابهایی برایشان بلغور کردم که با آن که هیچ کدام دروغ نبود ولی
دقیق هم نبود. چه می گفتم؟! می گفتم به سخنرانی گوش کردن علاقه دارم و نویسندگی؟
می گفتم به حدی به محیط زیست علاقه داردم و به پاکیاش فکر می کنم که برخی افراد
مرا دیوانه می خوانند و مسخرهام می کنند؟ یا می گفتم علاقه به قدرت دارم و آنها
نیز از من می گریختند. یا این که آن قدر به قانون احترام می گذارم که حتا هنوز در facebook عضو نیستم –البته بعد از سه ماه بلأخره عضو
شدم- و یا آن قدر میهن پرستم که کم مانده دست هیتلر را از پشت ببندم –البته اخری را کمی با اغراق گفتم-
نمی دانم، شاید چشم بسته وارد این گروه شدم و شاید اشتباه کردم. من که در دوران
تحصیلم در دانشگاه در حد دو سه دوست صمیمی داشتم چگونه می توانستم با افرادی دمساز
شوم که هر کدام با ملتی صمیمیاند. اوایل کمی خودم را بالاتر از آنان می دیدم. اما
بعدتر آن قدر احساس کوچکی کردم که اول سلام کردم و دستم را جهت دست دادن دراز
نکردم. با همه ی این احوال فکر می کنم تجربه ی خوبی باشد برای من و چالشی باشم جدی
برای آنها. فقط به این امید چشم بسته وارد شده ام که موهایم کوتاه شود.
در پایان فقط و فقط
از یکی نام می برم و او ارسلان است. او کسی است که من از وقتی صدای او را شنیدم و
تن صدایش و آهنگ نوایش در گوشم پیچید، صبحها با یاد او از خواب بر می خیزم و شبها
با یاد او می خوابم. بهتر است دیگر چیزی نگویم. شاید راجع به من فکرهای بد بکنند.
فقط این را بگویم کـــه ... من اگر زن بودم ... هیچی اصلن ولش کن!!!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر