۱۳۹۵/۰۹/۰۵

یه حس مسخره.

یادمه اولین باری که برای یه چیزی کاندید شدم که نیاز به رای آدمها داشت، دوم راهنمایی بود. زمانی که برای مسئول کلاس کاندید شدم و...

یادمه اولین باری که برای یه چیزی کاندید شدم که نیاز به رای آدمها داشت، دوم راهنمایی بود. زمانی که برای مسئول کلاس کاندید شدم و از سی تا رایی که می تونستم بیارم فقط یه رای آوردم. اون موقع بود که به خودم قول دادم، قول دادم که دیگه هیچ وقت برای هیچ چیزی که نیاز به رای مردم داره کاندید نشم و خودمو در معرض نظر آدمها قرار ندم. اما امروز این قولمو شکوندم. توو آیسک برای چیزی کاندید شدم که تقریبن از بابتش به خودم مطمئن بودم. در آخر هم آدمها بهم اعتماد کردن و رای اعتماد دادن. اما حالی که بعد از جلسه ی رای گیری داشتم یه حال عجیب بود. یه حالی که ازش خوشم نمیومد. به خودم گفتم شاید اگه آدمها بهم رای نمی دادن شادتر از این بودم که حالا هستم. نمی دونم چرا اصلن حال خوبی نداشتم. منتظر یه تلنگر بودم که بزنم زیر گریه و بگریم به حال خودم. بگریم به خودم. شاید همه فکر می کردن اشکه شوقه. اما من می دونستم که این اشک شوق نیست. این یه حس بی خود و مزخرفه که من دارم. حسی که داشتم این قدر تخمی بود که خودمو به خاطر این که خودمو توو یه همچین موقعیتی قرار دادم لعنت می کردم. نمیدونم اگه نظر آدمها چیز دیگه ای بود چه طور میشد. اما اینو می دونم که الان حالم خوب نیست. ای کاش قولی که به خودم داده بودم رو نمی شکوندم. ببینم، مگه اصن زندگی کردن مثل من چه ایرادی داره؟ زندگی کردن مثل آدمهایی که چیز زیادی از زندگی نمیخان جر آرامش. چرا باید آرامش نازنینمو به هم بریزم که فقط یه تجربه ی خوب داشته باشم؟ اصن به چه قیمت باید پیشرفت کنم؟ به قیمت بالا رفتن حس تنفر یا به قیمت تند شدن ضربان قلبم؟ نمی دونم اصن چرا خر شدم و چرا برای یه همچین موقعیتی خودمو کاندید کردم؟جیزی که می دونم اینه که همین حالا اگه ازم بپرسی خب چی ؟ خوب بود؟ میگم اصلا و ابدا. نمی دونم فردا، پس فردا یه هفته دیگه یا یه ماه دیگه چه فکری می کنم. اما همین حالا پشیمونم.
دلیل این که خواستم احساساتم رو بنویسم و این جا بزارم این بود که نمی خواستم این حس بد باهام بمونه. و دلیلی این که اینجا به اشتراک گذاشتم این بود که اینجا رو کمتر کسی نگاه می کنه.
آره. منو جون به جونم کنی تغبییر نمی کنم. من همون آدمی ام که دلش میخاد بیشتر اوقات تنها باشه. آرامشش براش مهمترین چیزه و برای از دست ندادنش حاضره از خیلی چیزا بگذره. آره. من این طوریم و ترجیح میدم این طوری باشم و بمونم تا این که کاری با خودم بکنم که بعدش یه همچین حس بدی داشته باشم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر