۱۳۹۶/۱۱/۱۷

ندامت نامه

چند وقت است به شدت پشیمانم.

چند وقت است به شدت پشیمانم. پشیمان از این همه وقتی که در آیسک گذاشتم. پشیمانم از این همه زمان و سرمایه‌ای که صرف آیسک شد. این همه مدت داشتم آدم برفی‌ای می ساختم که می دانستم روزی بالاخره آب می‌شود و به زمین فرو می‌رود و از آن جز یک مشت آشغالی که برای تزیینش استفاده کرده بودم، چیزی نمی‌ماند.


آری، آیسک چیزی برای من نداشت یا بهتر است بگویم چیزی برای من باقی نگذاشت. نه از آدمهایی که زمانی هر روز و هر هفته را با هم سپری می‌کردیم، خبری هست، نه از آن خارجی‌هایی که به ظاهر یا واقعی، حرفهایی در مورد ایران می‌زدند که ما خوشمان بیاید. هیچ خبری از هیچ کدامشان نیست. من ماندم و یک مشت خاطره و عکس، و البته یک سری وسایلی که بر روی همه‌شان آرم آیسک هست و من نمی دانم با آنها چه کار کنم.
در این مدت چهار سال، شاید اگر می‌رفتم و چهار تا نرم افزار رشته‌ی تحصیلی‌ام را یاد می‌گرفتم، الان چیز بیشتری داشتم برای عرضه. آیسک فقط حسرت بود و حسرت بود و حسرت. حسرت آدمهایی که مثل من نبودند. آدمهایی که اصلن مال دنیای من نبودند. آیسک که بودم، همه‌اش حرص این را می خوردم که کاری که انجام می‌دهم، بی نقص باشد، یا لااقل حداقلهایی که در نظر من بود را داشته باشد. خیلی اوقات خود را به زحمت می انداختم تا کار آن طور که خودم می‌خواهم جلو برود و به نتیجه برسد. اما الان چه؟ آن همه حرص و نگرانی برای چه؟ برای هیچ؟
آیسک حتا رویاهایم را هم از من گرفت و به جایش چیزهایی داد که مال خودم نیست. دیگر از آدم قبلی بودن راضی نیستم، در صورتی که هنوز آدم قبلی‌ام. آیسک این وسط رضایت خودم از خودم را هم گرفت. آیسک خیلی چیزها را از من گرفت و در مقابلش چه داد؟ نمی شود گفت هیچ. ولی سبک سنگین که می کنم، می بینم در مقابل چیزهایی که از من گرفته، هیچ است.
همه‌اش می گویم آیسک این کار را کرد و آیسک آن کار را کرد. بهتر است بگویم خود احمقم آیسک را انتخاب کردم، خودم برایش رویا ساختم و خودم ادامه‌اش دادم. در صورتی که در میانه‌ی راه فهمیدم ممکن است این سازمان با این همه ادعا چیزی برای من نداشته باشد. همین هم هست که مرا آزار می دهد. این که دانسته بر روی اشتباه خودم پافشاری کردم.
فکر که می‌کنم می‌بینم شاید دنیایی که سالهاست مشغول ساختن آن هستیم هم همین حالت را دارد. زمانی می رسد که به گذشته نگاه می کنی و فقط حسرت می خوری و حرص. حسرت لحظه‌هایی که می‌توانستی استفاده‌ی بهتری ازشان ببری و حرص کارهایی که بی‌خود، برای خودت و دیگران انجام دادی. شاید هم الان که این کارها را می‌کنیم حالی‌مان نیست. نمی‌فهمیم و فکر می‌کنیم که کار درست را انجام دادیم. اما بعد، نظرمان عوض می‌شود. دقیقن مثل اتفاقی که در آیسک برای من افتاد.

الان که این نوشته را می نویسم، حال خوشی ندارم. می دانم نوشته‌ام سراسر ناامیدی است و شاید همه‌ی آن چیزی که واقعیت داشته و دارد نیست. اما چیزی که مطمئنم این است که پشیمانی حس غالب این روزهای من است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر