متن را که خواندم گویی نویسنده من بودم.
هیچ وقت بهترین دوست کسی نبودهام. حتی
بهترین دوست بهترین دوستانم. حتی بهترین دوست کسی که خیلی دوستش دارم. من از آن
دسته آدمهایی نیستم که ماندگار میشوند، میچسبند یک جایی گوشهٔ ذهن
شما و کنده نمیشوند. بامزه نیستم، یکجوری که از خنده دل و رودهتان بپیچد به هم و
وقتی نیستم بگویید جای فلانی خالی، اگر بود چقدر خوش میگذشت. آنقدری کتاب نخواندهام،
فیلم ندیدهام، سفر نرفتهام، تجربههای جالب انگیزناک نداشتهام یا موسیقیشناس
نبودهام که بشود باهام حرفهای این شکلی زد. کلمات منحصر به خودم ندارم که به
واسطه یشان یادم بیفتید. لحنم، قیافهام، لباس پوشیدنم و حرفهایی که میزنم خیلی
معمولی هستند.
همه چیز را همان شکلی میبینم که هست و همه را همانجوری میپذیرم که هستند. کسی
را سوال پیچ نمیکنم. اصراری ندارم که کسی خودش، دنیای شخصیاش یا گذشته و حالش را
تمام و کمال برایم توضیح بدهد. فکر میکنم اگر لازم باشد چیزی را بدانم آدمها
خودشان میآیند و همانقدری که لازم است در موردش برایم حرف میزنند.
بله. من مدت هاست که هیچ اصراری ندارم به هیچ چیزی. اصراری ندارم به برآورده شدن
خواستههایم. اصراری ندارم به اینکه اگر خیلی دلتنگش میشوم، خیلی دلتنگم شود. اگر
خیلی دوستش دارم، دوستم داشته باشد. اصراری ندارم به فهمیده شدن، به درک شدن، به
اینکه یکی گوش باشد برای غصههای کوچکم. اصراری ندارم به غافلگیر شدن، به عوض کردن
اطرافیانم، به اثبات درست بودن عقایدی که خودم هم هیچ اطمینانی ندارم به درست
بودنشان. حتی اصراری ندارم به زنده بودن، به زنده ماندن.
من معمولیام و معمولی بودن هیچ غمگین نیست به نظرم. معمولی بودن فقط خیلی معمولی
ست. معمولی بودن شاید همان دلیلی ست که باعث میشود بهترین دوست کسی نباشم. کسی
که وقتی از هم پاشیدهای بهش زنگ بزنی و بگویی: بیا جمعم کن. شاید این معمولی
بودنم خوب باشد برای بقیه. یکجوری که جای خالیام نه به چشمشان بیاید، نه بگذارد
هیچ دردی بپیچد توی دلشان...
متن را در صفحه ی اینستاگرام یکی از دوستانم خواندم. نمی دانم او خودش این متن را نوشته یا خودش از جایی کپی کرده اما واقعن از این که مرا به این زیبایی توصیف کرده بود شاخ درآوردم. درسته، معمولی بودن کسب و کار من است.
همه چیز را همان شکلی میبینم که هست و همه را همانجوری میپذیرم که هستند. کسی را سوال پیچ نمیکنم. اصراری ندارم که کسی خودش، دنیای شخصیاش یا گذشته و حالش را تمام و کمال برایم توضیح بدهد. فکر میکنم اگر لازم باشد چیزی را بدانم آدمها خودشان میآیند و همانقدری که لازم است در موردش برایم حرف میزنند.
بله. من مدت هاست که هیچ اصراری ندارم به هیچ چیزی. اصراری ندارم به برآورده شدن خواستههایم. اصراری ندارم به اینکه اگر خیلی دلتنگش میشوم، خیلی دلتنگم شود. اگر خیلی دوستش دارم، دوستم داشته باشد. اصراری ندارم به فهمیده شدن، به درک شدن، به اینکه یکی گوش باشد برای غصههای کوچکم. اصراری ندارم به غافلگیر شدن، به عوض کردن اطرافیانم، به اثبات درست بودن عقایدی که خودم هم هیچ اطمینانی ندارم به درست بودنشان. حتی اصراری ندارم به زنده بودن، به زنده ماندن.
من معمولیام و معمولی بودن هیچ غمگین نیست به نظرم. معمولی بودن فقط خیلی معمولی ست. معمولی بودن شاید همان دلیلی ست که باعث میشود بهترین دوست کسی نباشم. کسی که وقتی از هم پاشیدهای بهش زنگ بزنی و بگویی: بیا جمعم کن. شاید این معمولی بودنم خوب باشد برای بقیه. یکجوری که جای خالیام نه به چشمشان بیاید، نه بگذارد هیچ دردی بپیچد توی دلشان...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر