نوشته ای که در ادامه
می خوانید، متنی بود که یکی از دوستانم در فیسبوک گذاشته بود. گویی تک تک واژههای
این نوشته حرفی است از اعماق وجود من، که نویسنده فقط آنها را تایپ کرده است. چقدر
خوب که آدمهایی در کنار من زندگی می کنند که معمولیاند و به معمولی بودنشان
افتخار می کنند. من سادگی را بیشتر می پسندم.
معمولی بودن در زندگی، میتواند سخت ترین وضعیت ممکن باشد.
مثلن؟
شاگرد معمولی بودن. قیافه معمولی داشتن. دونده معمولی بودن،
نقاش معمولی بودن، دانشجوی معمولی بودن، نویسنده
معمولی بودن، معمولی ساز زدن و معمولی رقصیدن و معمولی جشن عروسی بر پاکردن،
معمولی مهمانی دادن، فرزند معمولی داشتن و دوست دختر و پسر معمولی پیداکردن.
منظورم از "معمولی" همان است که عالی و ایده آل و منحصر به فرد و کمیاب و در
پشت ابرها نیست، بلکه همین جا، روی زمین، کنار ما، فراوان و بسیار هست.
من مثلن بعد از سالها با علاقه نقاشی کشیدن، روزی که فهمیدم
در نقاشی خیلی معمولیام برای همیشه نقاشی را کنارش گذاشتم. این کنار کشیدن زمانی
بود که همکلاسی دبیرستانم، در عرض دو دقیقه با مداد بی جانش، چهره خانم معلممان
را، با آن دندان های موشی و شلخته موهای فر کنار گوشش که از مقنعه چانه دار میزد
بیرون، کوبید کنار طرحی که من بیست دقیقه طول کشیده بود تا دزدکی در حاشیه جزوه از
او بکشم.
حقیقت این است که دوستم در نقاشی یک نابغه بود و تمرین و پیگیری
من خیلی با نبوغ او فاصله داشت و من لذت نقاشی کشیدن را از خودم گرفتم تا خفت
معمولی بودن را تحمل نکنم.
ضعیف بودم آن روزها. دنیایم آنقدر کوچک بود که با بیشتر
شاخصهای "ترین"
زندگی کرده و خود را مقایسه می کردم. و این ترین بودن آدم را ضعیف و شکننده می کند.
شاید همه آدمها اینطور نباشند. من اما، همیشه در درونم یک
سوپر انسان داشته ام که می خواست اگر دست به گچ بزند، آن گچ حتماً بایستی طلا شود.
یک توانای مطلق که در هیچ کاری حق معمولی بودن را ندارد.
اما امروز فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت می خواهد. آدم
اگر یاد بگیرد معمولی باشد نه نقاشی را میگذارد کنار، نه دماغش را عمل میکند، نه
غصه می خورد که ماشینش معمولی است، نه حق غذا خوردن در یک سری از رستورانهای
معمولی را از خودش میگیرد، نه حق لبخند زدن به یک سری آدم ها را، نه حق پوشیدن یک
سری لباسها را.
حقیقت این است که "ترین" ها همیشه در هراس زندگی می کنند. هراس هبوط در لایه آدمهای
معمولی. و این هراس می تواند حتی لذت زندگی، نوشتن، درس خواندن، نقاشی کشیدن، ساز
زدن، خوردن، نوشیدن و پوشیدن را از دماغشان در بیاورد.
مشکل بزرگتر، آن مرز و دیوار تحقیر کننده ایست که جامعه گم
شدهي ما بین لایهی بسیار کوچک و لاغر آدمهای ترین و گروه بیشمار معمولیها می
کشد. همیشه چیزی در آدمهای بیشمار معمولی پیدا می شود که برای ترینها تحقیر کننده
و ترحم برانگیز باشد، ترحمی که بسیار متفاوت است از همدلی و هم دردی انسانی.
به عنوان مثال، در جامعه گم شده، از زبان "ترین باورمندان"،
چنین جملاتی می شنویم:
آخی! بیچاره با این صداش آواز هم می خواند، بیچاره با این
ادبیاتش برای دوست پسرش شعر هم میگوید، بیچاره با این آی کیو فوق لیسانس هم میخواهد
بخواند، بیچاره با این سطح زبانش خارج هم می خواهد برود، بیچاره با این سوادش می
خواهد کار هم پیداکند، بیچاره با این درآمدش اتومبیل هم می خواهد و غیره. این نیش
زبانها و تحقیرها، منزجرانه بوده و از احترام به حق زندگی نرم و ناب و سادهای که
بین آدمهای معمولی جریان دارد به دور است.
من اما تصمیم گرفتهام خودِ معمولی ام را پرورش دهم. نمی
خواهم دیگر آدمها مرا فقط با ترین هایم به رسمیت بشناسند. از حالا خودِ معمولی ام
را به معرض نمایش می گذارم و به خود معمولی ام عشق می ورزم و از همه درخواست دارم
فقط با منِ معمولی آشنا شده و به حقوق معمولی ام احترام بگذارند. من خانه معمولی
خواهم داشت، در پی دارائی معمول و اتومبیل معمولی خواهم بود. چهرهام و لباسهایم
معمولی خواهد بود. ولی سعی خواهم کرد عقل و خرد و دانشم را تعالی ببخشم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر