گاهی آنقدر احساس
دوری می کنم که گویی من هستم و من. انگار من تنها کسی هستم که در زمین زندگی می
کنم و بقیه فقط از کنارم رد می شوند و مثل اشیایی اند که من هیچ حسی نسبت بهشان
ندارم. حتا حس یک آدم نسبت به وسایل شخصی اش. گویی آدمها فقط جای مرا تنگ کرده اند
و یا شاید من جای آنان را تنگ کرده ام.؟؟
گاهی از نفس کشیدن
دیگران متنفرم. گویی اکسیژنی که سهم من است را می بلعند و بدون این که به فکر من
باشند مرا هدف لذت خود قرار می دهند. تف بر روی همشان و تف بر روی مفت خورهایی چون
آنان. اکسیژن از حلقشان پایین نرود.
گاهی آنقدر از همه
دورم که همه حرفهایشان برای غیر من است. گویی طبقه بندی اطلاعات به این صورت است:
چیزهایی که من نباید بدانم و چیزهایی که لزومی ندارد من آنها را بدانم.
گاهی آنقدر سردم که
همه از من فاصله می گیرند، حتا در نشستن روی نیمکت کلاسهای دانشگاه. سرما! هوایی
که من از گرما بیشتر دوست دارم.
گاهی آنقدر بیزارم که
حتا حوصله ی نفس کشیدن هم ندارم و آنقدر بی حوصله که از همه چیز بیزارم، حتا از...
گاهی آنقدر بدم که از
خودم هم بدم می آید. از خودم، رفتارم، حرف زدنم، قیافه ام، زندگی ام، وجودم و هر چیزی
که متعلق به من است یا من در آن سهیمم. آنقدر که حتا خود را برای زندگی کردن نیز
انتخاب نمی کنم. آنقدر که ...
بریده بریده می
نویسم. چون بیزارم. بیزارم از نوشتن، از خودم، از تو، از همه ی آدمهای دور و برم،
از زندگی، باشیدن، هستی، ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر