۱۳۹۳/۰۸/۱۹

لحظه ای ترمز در زندگی

دیشب از جلسه ی AIESEC بر می گشتم. بین راه به فکر چگونگی lead کردن گروه و زمان بندی ها و ... بودم.


دیشب از جلسه ی AIESEC بر می گشتم. بین راه به فکر چگونگی lead کردن گروه و زمان بندی ها و ... بودم. همین طوری که به راه خودم ادامه می دادم و در فکر بودم، چشمم به کودکی 6 یا 7 ساله افتاد که همین طور آزادانه و بدون توجه به ماشینها وسط خیابان قدم می زد. پیش خود گفتم: حتمن پدر یا مادرش در این اطرافند و تا چند ثانیه دیگر با عجله و نگرانی می آیند و دست کودک خود را گرفته و او را به پیاده رو می برند. چند ثانیه ایستادم دیدم خبری نیست و این اطراف هم کسی نبود که به ظاهر نگران کودک باشد. پیش خود گفتم شاید گم شده. خواستم به سمتش بروم ولی تردید این که مبادا تو دردسر بیفتم قدمهایم را سست می کرد. جرأت کردم و به سمتش رفتم و گفتم: سلام، خوبی؟ صورتش از سرما سرخ شده بود. دقیقن مثل خودم. جوابم را با لهجه ی نامفهومی داد و من هیچ نفهمیدم. گفتم پدر مادرت کجان؟ این بار فقط نگاهم کرد طوری که من از سؤالم پشیمان شدم. نمی دانستم چه کار کنم. در آن لحظه حتا به ذهنم نرسید که او را دست پلیس بدهم. دیدم اشاره به آن طرف خیابان می کند و ررردبدد ای کرد. حدس زدم که می خواهد به آن سمت خیابان برود. در آن شرایط به حرفش اعتماد کردم و البته چاره ای جز اعتماد نداشتم. در بین حرفهایش کلمه ی آبجی را شنیدم. گفتم: بریم اون ور؟ سری تکان داد. آبجیت اونجاست؟ دیدم دوید لای ماشینها. سریع گوشه ی کاپشنش را گرفتم و نگذاشتم حرکت کند. حس فرهنگ سازی ام گل کرد. بهش گفتم: باید بایستیم تا چراغ سبز شه اون وقت میریم اون طرف. باشه؟ مات و مبهوت مرا نگاه کرد و انگار که چیزی نفمیده دوباره با دست آن طرف خیابان را نشان داد. نگهش داشتم تا چراغ سبز شود. با هم حرکت کردیم. وسط خیابان ناگهان سرعتش را زیاد کرد و من هم خوشحال شدم، از این که زودتر می رویم آن طرف خیابان و من خواهر او را پیدا می کنم و کودک را به او می سپارم. هواسم بهش بود که از دستم در نرود و کنترلش می کردم. وسط چهارراه بودیم که ناگهان دستم از کاپشنش ول شد و او به سمت دختری 12 یا 13 ساله که او هم با لهجه ی نامفهومی حرف می زد، دوید. من هم خوشحال که دل را به دلدار رساندم نفسی راحت کشیدم. اما همین که پسرک و دختر به هم رسیدند دختره شروع کرد به داد و بیداد کردن و لگد نثار کودک بدبخت کردن. گریه ی کودک درآمد. داد زدم: چرا می زنی؟ نزنش. بعد دست کودک را گرفت و بی توجه به ماشینها و چهارراه و چراغ راهنمایی از وسط چهارراه رد شدند.
کار آنها از این بی فرهنگی ها گذشته بود. آنها در مبانی زندگی مانده بودند. بعد متوجه شدم هم او و هم خواهرش کودکانی بودند که سر چهارراه دستمال کاغذی می فروختند. زندگی آنان جور دیگری بود و شاید اصلن به آن چیزی که من فکر می کردم و یا زمانی که به سن و سال آنان بودم می اندیشیدم حتا به ذهنشان خطور نکرده. دغدغه ی آنان نیز زندگی بود ولی نه زندگی ای از جنس من و برادرم. وقتی به بدبختی هایی که این جور آدمها با سن کمی که دارند فکر می کردم، از خودم و برادرم به خاطر این همه ناشکری ها و غرغر زدن ها  خجالت می کشیدم. واقعن ما برای خود چه مشکلاتی را بزرگ کرده بودیم و برای خود دغدغه تراشیده بودیم و اینان چه مشکلاتی داشتند. من از زندگی ام چه می خواستم و آنان در زندگی یشان در پی چه بودند. هر دویمان در پی آرامش و آسایش بودیم ولی آرامشی که من در پی آن بودم کجا و آسایشی که آنان در پی آن بودند کجا؟ آری! کسی که من تردید داشتم به سمتش بروم حالا همه ی فکر من شده بود. او با تمام کوچکی اش ذهن مرا تسخیر خود کرد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر