۱۳۹۳/۰۷/۲۰

گاو تحصیل کرده

این داستان مربوط به گاوی است که تحصیل کرده و دکتر شده ولی حیف گاو با این همه سودمندی!

ديروز با عجله خود را به دانشگاه رساندم. خسته بودم از همهي سختيها و مشقتهاي درس خواندن و فكر آيندهي مبهم بودن و ديگر دغدغههايي كه ذهن انگشت شماري را درگير خود نكرده. گرما امانم را بريده بود. آن بدترين سه ماههي سال با آن روزهاي طولاني و غمبارش و با آن شبهاي گرم چون جهنمش. به دانشگاه رسيدم و به زور از پلههای نه چندان زياد و تيز دانشكده بالا رفتم. نفسم بالا نمي آمد. عرق تمام صورت و نيمي از پيراهنم را خيس كرده بود. گويي زير باران نباريدهي تابستان دوش گرفته‍‍ام.
به در اتاق استاد رسيدم. چراغش روشن بود. در زدم و دستگيره را چرخاندم. اما در قفل بود. آخر مرض داشت به من بگويد تا نيم ساعت ديگر دانشگاه باشم. خب كدام گوري رفته كه چراغ را خاموش نكرده. گفتم 5 دقيقه جلو در اتاق منتظر مينشينم تا بيايد. يك ربع گذشت و نيامد. عصباني و پاسره رفتم كه برگردم كه در راه قيافهي عبوسش را ديدم. سلامي دادم. به زور جواب داد انگار از وجودش كم ميشود. شايد هم كم ميشد. بالاخره توليد صوت خود انرژي ميبرد. كمي توضيح دادم كه آمدم شما تشريف نداشتيد و ... نمي دانم اصلن گوش ميداد يا نه. اصلن آدمي چون من برايش مهم بود و عمري كه به پايش تلف شده. هر وقت به عمر تلف شده براي آدم بي ارزشي چون او فكر ميكنم دلم مي خواهد صورت كسي را گاز بگيرم. بيچاره بالش بدبخت! با هم وارد اتاق شديم. رفت و پشت ميزش تمرگيد و گفت: خب بگو. من هم هر چند بي اشتياق اما كامل تمام موارد را بهش توضيح دادم. او هم سرش به كار ديگري گرم بود. ارواح عمهاش مثلن سرش شلوغ بود و وقت گوش دادن نداشت. هر از چندي سري تكان ميداد كه مثلن ادامه بده من حواسم بهت هست. ناگهان وسط حرفهايم گوشي تلفن را برداشت و با دستش اشاره كرد كه خفه شم. من هم راست وايسادم و به دهانش به طرز وقيحانهاي زل زدم. دربارهي درخواست كمك مالي با مسئول امور پژوهشي صحبت مي كرد. حيف اين پول كه به بي مصرفي چون تو بدهند. 10 دقيقه حرف زد و انگار نه انگار كه من به عنوان موجود زنده آنجا ايستادهام. گوشي را قطع كرد و من تا آمدم ادامه دهم گفت: چند لحظه صبر كن من اين فرم را پر كنم. من كه تا حالا اين همه صبر كردهام و وجود نحست را تحمل كردهام؟ چه مي گفتم؟ 5 دقيقه هم فرم پر كرد و حتا بينش شكلات هم كوفت كرد بدون اين كه تعارف كند. بعد بلند شد و دوباره نشست و با همان صداي از ته چاه برآمدهاش گفت: خب. من اين بار با صداي بلندتر و و البته با كلمات بريده بريده ادامه دادم كه ناگهان يكي از دانشجويان دورهي دكترايش وارد اتاق شد. من جلويش گل كه چه عرض كنم اگر علف هرز هم درو ميكردم بايد صبر مي كرد تا كار من تمام شود و بعد ... مرا بگو از يك بزغالهي خرفت چه انتظاراتي دارم. اي كاش طرفم بزغاله بود كه لااقل تكليفم باهاش معلوم بود. حداقل اگر بزغاله 100 فايده داشته باشد او به زور 10 تاي آنها را هم ندارد. هيچي! آن دو با هم صحبت كردند و من هم اين بار به دهان جفتشان زل زدم. 30 ثانيه به يكي و 30 ثانيه به ديگري. 10 دقيقه با هم حرف زدند. كه آخر سر من گفتم: آقاي دكتر ميخواهيد اگر سرتان شلوغ است من بروم و فردا بيايم. گفت: نه بمان كارت دارم. 5 دقيقه ديگر هم گذشت و كار آن دانشجو  هم به سرانجام رسيد. دوباره نوبت من شد. اما بعد از چند ثانيه اين بار دو تا دانش آموز از دبيرستان تيزهوشان براي گرفتم تاييديه براي جشنوارهي خوارزمي بهش مراجعه كردند. در كمال وقاحت كار آنها را هم انجام داد و رفتند. گويي من فقط اين جا به او تحميل شدهام. هر چند نصف كارشان ماند براي سه روز ديگر. ديگر ميخو.استم داد بزنم و در را محكم بكوبم. بالاخره دو كلمهي عذر مي خواهم را از زبانش شنيدم كه بيرون آمد. گفت: خب ادامه بده. انگار از اين كه مرا اين قدر علاف كرده لذت ميبرد يا اين كه يكي نيم ساعت در ركابش معطل باشد خوشش مي آمد. ديگر نميخواستم ادامه بدهم اما باز هم... مستخدم آمد و چایی برایش آورد کوفت کند که از گلویش پایین نرود! دیگر طاقتم به سر آمد. با لحن تندی گفتم: استاد، انگار من اینجا اضافیام یا شما توجه ندارید که اگر یه کم شعور بود این طور با من برخورد نمیشد. او که بدش آمده بود با حالت طلبکارانهای گفت: بله، اصلن از اول هم شما زیادی بودید. مرا بگو که لطف کردم و ... وسط حرفش پریدم و گفتم: خواهش میکنم لطف نفرمایید. من بلدم چه جوری وقتم را تلف کنم. نمی خواهد لطف بفرمایید. همان جا دیدم همهی کارهایش را رها کرد و تمام عزمش را جزم کرد که جواب مرا بدهد که دوباره در اتاقش زده شد. تازه آدم شده بود. داد زد: وقت ندارم، بعدن. تازه میخواست به حرفهای من گوش کند یا شاید هم میخواست جواب این گستاخی را بدهد که فقط این جمله از دهانش بیرون آمد که: از اتاق من برو بیرون. لبخندی مطمئنن مصنوعی زدم و با حالت اعتراض اتاق را ترک کردم و در را پشت سرم بستم. اما بعدش بازگشتم و با حالت ملیحی گفتم: استاد! خیلی ممنون. نگاه چپی بهم انداخت. من هم دستی تکان دادم و رفتم تا برای خودم زندگی کنم..


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر