۱۳۹۲/۱۰/۰۹

ایران! دلم برای تو می تپد و فرزندان ناخلفت

... باید فکری کرد. فکری از جنس مردان بزرگ چون همه ی دلسوزان واقعی وطن نه فکری از جنس دولت مردان غفلت زده ی امروز برای حمایت از نخبگانی که خود باید کشور را حمایت کنند.

هر بار که می شنوم فردی از فرزندان ایران پشت به کشور خود کرده و توشه ی سفر بر بسته و به بهانه های واهی به کشور دیگری مهاجرت می کند گویی سرب داغ است که بر دهانم می ریزند و من نه تاب تحمل دارم و نه توان فریاد. تمام این دردها بغض می شود اندر گلویم و من فقط در خلوت خود می نالم. می نالم به خاطر این همه بی وفایی و این همه سبک‌سری.
از کجا بگویم؟ نمی دانم. از پسری بگویم که استعداد درخشان بود و ده سال و اندی رایگان و با بهترین امکانات آموزشی این مملکت درس خواند و رفت یا از دختری بگویم که خود را به آب و آتش زد و دست گدایی جلوی همه دراز کرد و با هزار بدبختی رهسپار یکی از دانشگاههای دسته چندم کانادا شد تا بلکه به قول خودش راحت شود از این همه سختی و مشقت.
آخرین پتکی که بر پشت این بینوا نواخته شد مربوط به جوانی مذهبی بود که لااقل خیالم از بابت او راحت بود اما او نیز در پی رفتن بود. او که به ظاهر عاشق ولایت بود و آماده ی جان‌فشانی برای عزت اسلام و بقای نظام اسلامی همه‌اش مزخرفاتی بود که فقط از زبان او و امثال او شنیده می شود.
اگر دروغ نگویم خود من هم بسیار به رفتن و پشت پا زدن به مملکت فکر کرده ام و ملت و دولت را نفرین کرده ام اما همه ی این نفرینها چون نفرین مادران بود و مقطعی و نه برآمده از ته دل. دوباره با عزمی جزمتر کمر همت بسته ام و برای ایران و ایرانی همچنان کوشیده ام، می کوشم و خواهم کوشید. تنها دلخوشی یا بهتر بگویم افتخارم افرادی است که رفته اند و با تمام جاذبه های غرب برگشته اند و با تمام سختی های این مملکت ساخته اند و به قول معروف مانده اند که ایران ر ا مکانی برای ماندن کنند. نمونه اش استادهای دانشگاه محل تحصیلم است که همه شان رفتند و می توانستند بمانند اما نماندند و بر گشتند.
نمی دانم مقصر کـــــیست. همه ی ما مقصریم. دولت مقصر است. مردم مقصرند. پدران و مادران مقصرند. شاید نمی فهمند. مردم نمی فهمند چه سرمایه هایی از کف رفته است و فقط به کسانی که می روند با حماقت تمام تبریک می گویند و شاید افتخار می کنند به مغزهایی که در رفته اند و شهره ی عالمند و شغلهای مهم دارند و جایگاهشان بالاست و نام ایرانی را زنده کرده اند. اما همه ی اینها نه جای افتخار که جای ننگ است. ننگ است برای ملتی که آغوش باز برای فرزندانش ندارد. ننگ است برای این ملت و ننگ است برای همه ی آنهایی که به خیال خودشان جایی رفته اند که قدرشان را می دانند. آری آنجا قدرشان را می دانند اما اگر کسی در اینجا قدر آنان را نمی داند به خاطر این است که آنان نیز قدر وطن خود را ندانسته اند و شاید هیچ کدام از ما قدر هم را نمی دانیم اما این راهش نیست. این راهش نیست که به قدر نشناسی خود ادامه دهیم و بیشتر و بیشتر در منجلاب بدبختی فرو رویم. باید فکری کرد. فکری از جنس مردان بزرگ چون همه ی دلسوزان واقعی وطن نه فکری از جنس دولت مردان غفلت زده ی امروز برای حمایت از نخبگانی که خود باید کشور را حمایت کنند.
اگر بخواهم بنویسم می نویسم و می نویسم و می نویسم اما نه خود حوصله ی نوشتن دارم و نه کسی مجال خواندن.
در پایان شعری که از زبان یکی از همان استادهای عزیزم دکتر عموعابدینی شنیدم نقل می کنم که:
بدان ملت خداوند سروری داد                                که تقدیرش به دست خویش بنوشت
بدان ملت خدا کاری ندارد                                    که دهقانش برای دیگری کشت

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر