این داستان یک زن است.
هنگامی که اولین ضرب
و شتم وحشیانه از سوی شوهرش بر تنش نواخته شد تازه متوجه شد که او یک زن
است. ناگفته نماند که از گذشته های دور اندکی به وجود خود پی برده بود اما نه به
این بها. آن گاه که مادرش به او می گفت: سعی کن خوب آداب شوهرداری را یاد بگیری،
پای آبرویمان در میان است، زمان به سرعت می گذرد. البته او فقط سومین جمله را دوست
می داشت. می گذرد. آری زمان می گذرد چه تلخ چه شیرین. از کودکی تا به امروز هم
نگاههای بیشماری به او می گفت: تو یک زنی.
فقط هفده سال داشت که
پدرش هم چون انسانهای سیر شده از مزاحمی او را به مردی نه چندان غریبه فروخت و او
از این به بعد در اندیشه ی این بود که تکه ای از بهشت هم به زیر پای او برود. دیری
نمی پایید که او هم مادر می شد. مردی که او نصیبش شده بود مردی بود که پیشرفتش را
در داشتن یار و همراهی می دانست که برایش خانه ای مرتب و غذایی خوشمزه فراهم کند و
همخوابه ای برای شبهای آشوب و مربی برای طفلان او که او در آنها حقی ندارد باشد و
نه بیشتر از آن.
روز سوم ماه عسل بود
که اولین نشانه های زن بودن هویدا شد و درسی فراموش نشدنی را فرا گرفت که اولین
آداب شوهرداری فحش خوردن کتک خوردن و سر دادن ناله اما به شرط این که آرام باشد
است. روزها گذشت ریشهاش بد و بدتر می شد و امید به بهتر شدن راه به جایی نمی برد.
تا این که خبری زندگی را برایش متحول کرد و شاید اسبابی بود برای پایان رنجهایش.
او باردار شده بود. اکنون از دو سو بر شکمش لگد نواخته می شد، از بیرون به وسیله ی انسانی متحوش و از روی نفرت و از
درون به وسیله ی کودکی پاک و از روی محبت. البته که او دومی را دوست می داشت تازه
از اولی هم شکوه ای نداشت. تنها نگرانیاش قطع لگدهای دومی بود زیرا اولی سخت
ناشیانه نواخته می شد.
در مدرسه کتابها به
او می گفتند بعضی مردان بداخلاقند اما کاش مفصلتر می گفتند. انسان دانسته خود را
در قفس نمی اندازد.
ماه هشتم بارداری
بود. انجام بسیاری از کارها برایش سخت شده بود. از صبح خانه را تمیز کرده بود.
بسیار تمیز. زیرا سرکوبگر از هر چیزی بر سر راهش سخت نفرت داشت. غذا را درست کرده
بود. غذایی بسیار خوشمزه که انرژی لازم برای قلدر را تأمین می ساخت. لباسهای زیادی
را شسته بود و به نمای خانه نگاه می کرد که از انگشت کلفت خانه چه هنرها که تراوش
نمی کند. ناگاه سرش گیج رفت و بر زمین افتاد و همان جا آرام گرفت. شاید کمبود آهن
داشت.
در خواب رویاهای
شیرینی را مرور می کرد. چه فرزند زیبایی به دنیا آورده است. چقر زیبا. ای کاش پسر
باشد و قدرتمند. برای هر دوشان بهتر بود و او را بیشتر دوست می داشت.
مرد از کارها فارغ شد
و آهنگ خانه کرد. البته امروز اعصابش از بیرون هم خرد بود ولی جای شکر داشت که
همسرش بود تا عقده هایش را بر سر و صورتش خالی کند. مستقیم به آشپزخانه رفت ولی
ناکام ماند. به سراغ زنش رفت تا برگ دیگری از زندگی او را به او یادآوری کند ولی
او دیگر بیدار نشد. شاید فرزندش را در دنیای دیگری به دنیا آورد و شاید پسر باشد
اما حتما از شوهرش گریزان است.
او تنهایی را بسیار دوست می داشت.
به نقل از نشریه ی
سیاسی اجتماعی مرداب
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر